(مرگ علی)
دو تا دوست به هم رسیدند.
اولی گفت: راستی از علی چه خبر؟
دومی گفت:علی که مرد!
اولی گفت: چه جوری؟
دومی گفت: تریلی رفت رو انگشتش!
اولی: این که باعث مرگ نمیشه!
دومی: آخه وقتی تریلی رفت رو انگشتش، انگشتش تو دماغش بود...!
............................................................................................
(اعتراف)
دختری مسیحی برای اعتراف به کلیسا رفت و از کشیش پرسید: پدر روحانی، من هر روز که از جلوی آینه رد می شوم به خود می گویم: وای چقدر خوشگلم. آیا من گناه می کنم؟
کشیش جواب داد: نه دخترم، تو اشتباه می کنی.!
............................................................................................
(جو گیری)
در یک عروسی مردی که جو عروسی او را به شدت تحت تآثیر قرار داه بود به عروس خانوم شماره تلفن داد...!
............................................................................................
(تعجب)
یه اصفهانی موز خورد (معده اش) تعجب کرد.
............................................................................................
(کار محکم)
به مردی تلفنی اطلاع دادند که مادر زنش در خارج از کشور فوت کرده و گفتند ما می توانیم مادر زنتون رو مثل هندی ها بسوزانیم یا مثل آفریقایی ها تکه تکه کنیم، یا مثل مصری ها مومیایی کنیم، یا مثل خودتان غثل و کفن و دفن کنیم، کدام کار را انجام دهیم؟
مرد بلا فاصله جواب داد: هر چهار پنج تا رو انجام بدهید، آخه کار از محکم کاری عیب نمی کنه.!
............................................................................................
(خرید هدیه)
دختر کوچکی از پدرش پول خواست که برای دوستش هدیه تولد بخرد. پدر گفت: ندارم. دختر که خیلی عصبانی شده بود پیش مادرش رفت و گفت: آدم قحتی بود که زن این گدا شدی؟!!!!....
............................................................................................
(چوپان)
مردی چوپانی را دید، نزدیکش رفت و گفت: آقا شما مظفر هستید؟ چوپان با تعجب گفت: آفرین شما از کجا مرا شناختید؟
مرد گفت: برای اینکه شنیده بودم مظفر نامی هست چوپان که کت خود را درون شلوار می گذارد و رویش کمربند می بندد.
چوپان دوباره گفت: آفرین به هوش تو. حالا که اینقدر با هوشی میتوانی یکی از گوسفندان مرا انتخاب کرده و ببری. مرد هم همان کار را کرد و رفت. قدری که دور شد چوپان صدایش زد و گفت: آقا شما لری؟ مرد با تعجب گفت: بله ولی از کجا فهمیدی؟
چوپان گفت: برای اینکه سگ گله را به جای گوسفند داری می بری.!!!
............................................................................................
(ادعایی خدایی)
شخصی ادعای خدایی کرد، او را پیش خلیفه بردند.
خلیفه گفت: هیچ میدانی سال پیش یک نفر ادعای پیامبری می کرد دستور دادم او را آتش زدند؟
مرد گفت: بسیار کار خوبی کردید، چون من صد سال است که هیچ پیغمبری را نفرستاده ام.!!!
............................................................................................
نظر بدید دیگه !
بابا شما که زحمت می کشید و تا اینجا میآیید، یه نظر هم بدید!